✔جملات قابل تامل از رمان " مردی به نام اُوه"

🔹️رمان در مورد پیرمرد بداخلاق و مقرراتی است که با آمدن همسایه جدیدشان رفتارش تغییر می کند. همسر همسایه جدید‌ ایرانی است..

(صفحات طبق فیدیبو است)

بخش اول :

✔او نمی تواند آدم هایی را درک کند که منتظر بازنشستگی هستند. چطور می‌توان تمام عمر را منتظر روز بازنشستگی ماند؟ چه کسی دوست دارد راست راست راه برود و سربار جامعه باشد؟ مثل این است که در خانه بمانی و منتظر مرگ باشی. یا حتی بدتر؛ منتظر باشی تا بیاید و تو را به خانه سالمندان ببرند.

ص۵۰

✔ پدرش دست هایش را دور شانه های او حلقه کرد و گفت:اُوه ! فقط یک آدم احمق فکر می‌کنه که زور آدم به هیکلش است. این رو هیچ وقت یادت نره.

ص ۷۷

✔وقتی آدم یک نفر را از دست می‌دهند، دلش برای چیزهای عجیبی می شود؛ برای چیزهای کوچکی مانند لبخندش..

ص ۱۱۳

✔ آدمی هر راهی که برود، به مسیری کشانده داده می شود که قسمتش است.

ص ۶۴

✔پدرش همیشه می‌گفت : کار که خوب پیش بره خودش بزرگترین پاداش است!

ص ۱۷۶

( بخش دوم)

▪️در زندگی هر مرد لحظه‌ای وجود دارد که باید تصمیم بگیرد که می‌خواهد چه جور آدمی بشود: از آنهایی باشد که اجازه می‌دهند مردم از سر و کولشان بالا بروند یا نه !

ص ۲۱۶

▪️اوه شروع می‌کرد به غر زدن: " اگه آدم نتونه به سروقت بودنِ یکی اعتماد کنه، پس برای هیچ چیزِ مهمِ دیگه‌ای هم نمیتونه بهش اعتماد کنه.

ص ۲۵۹

▪️ سونیا می‌توانست انتخاب بهتری داشته باشد اما از نظر سونیا اوه هرگز لجوج ،بی دست و پا و خسیس نبود. ...او ( اوه) به عدالت و انصاف و کار سخت و دنیایی که حق باید به حقدار برسد اعتقاد داشت.نه اینکه کسی بخواهد به خاطر این موضوع به گردنش مدال افتخار آویزان کند یا به او تقدیرنامه تقدیم کند. بلکه معتقد بود این روند کاملاً طبیعی است و باید همین طور باشد. سونیا خوب می‌دانست که این مدل مردها خیلی کمیاب شده‌اند. پس می‌خواست او را برای خودش نگه دارد

ص ۲۹۴

▪️(اوه ) گلویش را صاف کرد و به دور و برش نگاه کرد تا موضوعی برای پرسیدن از مرد (پدر سونیا) پیدا کند. چون این چیزی بود که او یاد گرفته بود: اگر کسی چیزی برای گفتن ندارد، باید چیزی برای پرسیدن پیدا کند . اگر یک چیز وجود داشته باشد که باعث شود مردم فراموش کنند که از کسی خوششان نمی‌آید این است که به آنها فرصت بدهی درباره خودشان صحبت کنند.

ص ۳۰۲

(بخش سوم )

▪️...وقتی اوه اعتراض می کرد، سونیا لبخند می‌زد و دستهای بزرگ اوه را در دست می‌گرفت و می بوسید و توضیح می‌داد :

"وقتی کسی به یکی دیگه کمک می‌کنه، فقط گیرنده کمک نیست که مورد لطف قرار می‌گیره، اون که کمک می‌کنه بیشتر خیر می‌بینه.

ص ۳۶۴

▪️هر انسانی باید بداند برای چه چیزی مبارزه می کند...

ص ۳۳۹

▪️..باتری و گیره و ایرانیت را برمی‌دارد و همه چیز را در گاراژ می گذارد .نه به این دلیل که فکر می‌کند که این عوضی ها سزاوار شوک الکتریکی نیستند. معلوم است که هستند ...بلکه به این دلیل که یادش می آید خیلی وقت پیش یک نفر به او یادآوری کرد که ؛ خیلی فرق است بین کسی که بدجنس است و کسی که می‌تواند بدجنس باشد اما نیست!

ص ۴۳۲

▪️وقتی مردم در غم و اندوه یکدیگر شریک نشوند ، این احتمال وجود دارد که غم و اندوه ،آنها را از یکدیگر دور کند.

ص ۴۷۵

▪️همه آدم ها در واقع به زمان خوشبین هستند همیشه فکر می‌کنیم وقت کافی داریم تا برای دیگران کاری کنیم تا حرف‌هایی که در دل داریم برای آنها بگوییم. و بعد اتفاقی می‌افتد که سر جای‌مان می ایستیم و آنچه برای‌مان باقی می ماند واژه اگر است.

ص ۵۴۷

(صفحات طبق فیدیبو است)

حکایت سلطان طغرل و دانشمند خراسان

سلطان طغرل بیک قصد داشت دانشمندی از خراسان را وزارت دهد. آن دانشمند را که ریشی تا به ناف - سخت طویل و عریض- داشت حاضر کردند و پیغام سلطان را به او دادند که: ما تو را برای وزارت انتخاب کردیم و شایسته تر از تو کسی برای این کار نمی شناسیم. دانشمند گفت: خداوند عالم ( حاکم)را بگویید که تو را هزار سال بقا باد! وزارت مقامی است که شرایط و لوازم زیادی می‌طلبد و از آن همه شرایط من فقط ریش را دارم . و سلطان به ریش این بنده دعاگو غره نشود و این خدمت را به کسی دیگر بسپارد.

📚آسیای هفت سنگ، باستاتی پاریزی، نشر علم ، ص ۳۲۱

انسان و درخت

...درخت ها از دیر زمان در نظر انسان گرامی بوده اند. انسان بدَوی اعصار کهن و انسان بدَوی عصر حاضر گمان می کرده اند و می‌کنند که درختان نیز مانند جانوران دارای روان هستند؛ مثلاً، سرخ‌پوستان قوم هیداستا در آمریکای شمالی بر این اعتقاد بودند که درخت "کاتن وود" دارای بصیرت و خرد است و عقیده دارند بدبختی های نسل جدید قومشان به علت بی احترامی به این درخت است.
در شرق آفریقا هر درختی به‌خصوص درخت نارگیل، روانی خاص دارد و قطعا آن برابر با مادرکُشی است!

▪️از اسطوره تا تاریخ، مهرداد بهار، ص۴۴

نکاتی از مصاحبه فرج سرکوهی با استاد حسین گل گلاب

▪️کار من فقط تدریس بوده. من این طرف و آن طرف نمی‌رفتم . فقط راه کلاسم را بلد بودم و نه راه‌های دیگر را . تدریس برایم سکوی پرتاب نبود برای دیگران شاید بود. اما من فقط معلم بودم. کار دیگری بلد نیستم.

ص۱۹۰

▪️دیگران با زر و زورِ دوران فریفت. گاه مقام‌پرستی بهترین استعدادهای فرهنگی ما را بلعید.

ص۱۹۰

▪️در تمام مدتِ کارم در دانشگاه، شاید ۷ یا ۸ بار بیشتر سر و کارم با ادارات وزارت فرهنگ و دبیرخانه دانشگاه نیفتاد. این اواخر یکبار برای کاری به دبیرخانه دانشگاه رفتم. نتوانستند پرونده مرا را پیدا کنند.گفتند پرونده نداری. گفتم چطور می‌شود من پرونده نداشته باشم. خودم پیدا کردم. تقصیری نداشتند. تمام پرونده من ۷ یا ۸ صفحه بیشتر نداشت. حکم معلمی دارالفنون ، حکم استادی و همین.

ص ۱۹۱

▪️فقط آنچه کار اصیل می‌کند می ماند، باقی همه از بین می روند.

ص ۱۹۱

▪️یک روز در ۱۳۲۳ از خیابان هدایت رد می‌شدم. یک سرباز آمریکایی یک بقال ایرانی را کتک می‌زد. خیلی ناراحت شدم . به انجمن موسیقی خالقی رفتم. بی اختیار چیزی درست کردم. خالقی برای آن آهنگ ساخته شد. همان سرود معروف ای ایران [ ای مرز پرگهر...] که بنان را خواند.

ص۱۹۲

▪️بنده قبل از به وجود آمدن فرهنگستان، دویست تا سیصد لغت ساختم و در کتاب های درسی به کاربر بردم. مثل کاسبرگ، گلبرگ، تخمدان‌ پرچم و ...بعد که فرهنگستان تشکیل شد کسی با آنها مخالفتی نکرد. خیلی ها اصلاً نمی‌دانستند که این لغات قبلا وجود نداشته است. جزیی از زبان شده بودند و مردم آنها را پذیرفته بودند.

ص۱۹۴

منبع : نقشی از روزگار، فرج سرکوهی، نشر شیوا .چ اول‌

فرق روان و جان

روان و جان را در گذشته معادل "روح" و "نفس" عربی به کار برده‌اند. .. *روان را معادل نفس و روح را معادل جان گرفته اند* .

من تصور می‌کنم این دوگانگی مفهوم روان و جان ناشی از اعتقادات *به‌دیننان* است چون آنها به پنج نیرو اعتقاد داشتند که در اوستا آماده است:

۱- اول *ahu* است که در نظر به‌دیننان، نیرویی به نام " *زیست* " است که با تن به هستی می آید و با رفتن تن نیز از بین می‌رود.

۲- نیروی دیگری هست به نام " *دئنا* " daena که در فارسی "دین "خوانده می شود و در مفهوم آنها به معنی *وجدان* است.

۳- " *بئوذه* " basa که وقتی به فارسی رسید به کلمه" بوی" تبدیل شد. به در نظر آنها نیروی فهم و درک و در کل به معنی *هوش* است.

۴-" *روان* "ravan که مسئول کردار انسان است و پاداش و کیفر دریافت می کند.

۵ - و بالاخره" *فَروَشی* "farvasi که بعد شده است: " *فروهر* " . آنها را اعتقاد بر این بود که یکی از نیروهای پنجگانه و یکی از نیروهای باطنی است. پیش از تولد انسان وجود داشته و بعد از مرگ به عالم بالا می‌رود و مکان آن عالم مینو بوده است . در کل همه انسانها "فروشی" ندارند و فقط مختص پهلوانان و افراد برجسته است . در آداب و رسوم ایرانی هست که اگر فروشی او بالا رفت دیگر فراموشی ندارد و نیز منافع آن شخص را در نظر دارد. و رسمی معمول بوده است که روزهای آخر سال مردم به گورستان غذا می بردند و و به روی قبر های آنها می گذاشتند ولی نمی خوردند چون عقیده داشتند که فروشی‌ها به سراغ جسمی می آیند که متعلق به آنهاست بنابراین باید برای آنها خوردنی آورد.

-

متن فوق را سال ۷۷ از توضیحات دکتر سلمی استاد دانشگاه چمران در درس رستم و سهراب یادداشت کرده ام.

روضه خوانی برای مظفرالدین شاه

مظفرالدین شاه سخت به روضه علاقه داشت و اغلب شب‌های دوشنبه و چهارشنبه برای او روضه می خواندند. وقتی به سفر اروپا رفت یک سید بحرینی روضه خوان مخصوص همراه او بود. از محرم تا بیستم رجب ۱۳۲۰ (حدود۶ ماه) طبق آماری که من استخراج کرده‌ام ، بیشتر از ۵۴ بار در اروپا برای او روضه خوانده شده است.

📚 حماسه کویر ، دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی ،نشر علم ، ص۲۴

▪️چرا کمال الدین بافقی ،  « وحشی » تخلص می کرد؟ 

.کمال الدین بافقی، شاعر قرن دهم « وحشی » تخلص می کرد. عبدالنبی فخرالزمانی قزوینی در «تذکرۀ میخانه» در مورد انتخاب این تخلص از زبان وی می نویسد:

«در آن ایامی که من در کاشان به مکتب‌داری اشتغال داشتم، شعر نمی‌گفتم، و اما برادرم قبل از من شعر می‌گفت و وحشی تخلص می‌کرد و هنوز مبتدی بود که از عالم فنا به دار بقا رحمت نمود. چون در سواد مذکور ، دیدم که موزونیت اعتبارِ سرشاری دارد، در مقام انتظامِ نظم شدم(: تصمیم به شعر سرودن گرفتم) و اول بیتی که گفتم و بدان اشتهار یافتم این بود، بیت:

اگرچه هیچ ندارم سر کَلی دارم
چو شب شود به سر خویش مشعلی دارم

القصه، رفته رفته این بیت به سلطان مذکور رسید. بار اول که چشمش بر من افتاد، حقیر به نظرش درآمدم، گفت: این وحشی شعر می تواند گفت؟ حضار مجلس گفتند: بلی آن شعر از آن این وحشی است؛ چون برادرم قبل از من وحشی تخلص می‌کرد و در حضور سلطان من نیز به همین خطاب مخاطب شدم، بنابراین تخلص «وحشی» کردم و اشعار برادر آنچه بود همه را بی تخلص در دیوان خود ثبت نمودم تا به نظر هرکسی که برسد، بداند که اشعار بی تخلص از برادر و با تخلص از من است.

📚 برگرفته از :
مقدمه استاد سعید نفیسی بر دیوان وحشی بافقی، نشر ثالث

زنجره ای در شیکاگو

روزی انسان شناسی آمریکایی یکی از دوستان قدیمی سرخپوستش را دید. آنها در انبوه جمعیت و سر و صدای دیوانه کننده اتومبیل ها قدم می زدند که ناگهان سرخپوست کنار پیاده رو ایستاد و گوش فرا داد. گفت: « عجب! صدای زنجره ای( جیرجیرک دشتی) می شنوم »

دوستش تعجب کرد: « چی؟ زنجره؟ دست برداربابا! زنجره آن هم تو شیکاگو و با این سر و صدا؟

سرخپوست گفت: بیا ببین

او یکراست به طرف گوشه دیواری رفت. درمیان شکاف بتونی ، انبوهی از گیاهان خاکستری رنگ روییده بود. سرخپوست خم شد و چند لحظه بعد برگشت. بر کف دستش زنجره ای بود.

دوستش من من کنان گفت: « آه! این را ببین. باور نمی کنم. تو جادوگری؟ چه هستی؟ عجب گوش های تیزی داری؟

سرخپوست جواب داد : «جادوگر؟ اصلا! هر کس صدای آن چیزی را می شنود که در زندگی برایش مهم است. بیا امتحان کنیم ببین..»

او چند سکه از جیبش درآورد و در پیاده رو انداخت. صدای جیرنگ خفه و مبهمی برآمد. آن همه شلوغی و هیاهو ، در میان انبوه بوق های اتومبیل های سر چهارراه ، ده پانزده تا کله از پنجره اتومبیل بیرون آمد که رد صدای سکه هایی را گرفته بودند که بر زمین اتاده بود.

سرخپوست گفت: حالا دیدی؟ ماجرا همین است.

(براساس حکایتی از هنری گوگود)

منبع:

حکایت های فلسفی برای حفظ زمین، میشل پیکمال، ترجمه مهدی ضرغامیان ، (فیدیبو)

افسانه هندی ( مار و روستایی ها)

.

نزدیک روستای کوچکی در کشورهند، مار بزرگی می کرد که موجب ترس و وحشت مردم روستا شده بود. چون کسانی را که از دور و برش می گذشتند گاز می گرفت و آن ها هم بر اثر سم مار می مردند. روستایی ها که از کارهای این مار خسته شده بودند، چند نفر را پیش حکیم فرزانه ای فرستادند تا از دستش شکایت کنند.

مرد حکیم نزد مار رفت و مفصل با او صحبت کرد و بدرفتاری هایش را تذکر داد. او به مار گفت: «روستایی ها نمی دانند از دست تو چه کنند! چرا این قدر باعث مرگ و ناراحتی دیگران می شوی؟» سرانجام چنان سخن گفت که مار از کرده هایش پشیمان شد و قول داد رفتارش را اصلاح کند. از آن روز به بعد مار جانور دیگری شد. آن خزنده وحشتناک به کرم لاغر و دراز و وارفته ای تبدیل شد. کم کم همه نیرو و توان خود را از دست داد و حتی یک حلزون هم نخورد.

روستایی ها که یادشان رفته بود که مار قبلا چه بلاهایی سرشان می آورد ، به ضعف و ناتوانی مار خندیدند و مسخره اش کردند. مار از اینکه دندان های نیشش دیگر به درد نمی خورد سخت عذاب می کشید ! هر بار که سر و کله بچه ها پیدا می شد به طرفش سنگ می انداختند یا او را با پا پرت می کردند.

پس از چند ماه که به این نحو گذشت ، مار از این رفتارها خسته شد. به هر زحمتی بود خودش را به خانه مرد فرزانه رساند و این بار او زبان به گلایه و شکایت باز کرد.

« من به قول خودم عمل کردم. اما حالا احساس می کنم که دیگر خودم نیستم . روستایی ها دیگر از من نمی ترسند. آن عظمت و شوکت گذشته ، همه اش از دست رفته است. آن ها من را تحقیر می کنند ، کتکم می زنند و قلبم را به درد می آورند. حالا چه می گویی؟»

مرد فرزانه در جواب گفت: « خیلی ساده است . ببین من از تو خواستم که روستایی ها را بی جهت با سم مهلک خود نکشی، اما آیا از تو خواستم که فش فش هم نکنی؟»

منبع: حکایت های فلسفی ، میشل پیکمال ،ترجمه مهدی ضرغامیان ( فیدیبو)

پ.ن:

سعدی در گلستان می نویسد:

نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.