داستان کوتاه
✍️نصراله احمدیمهر
چی میخوای ببینی؟
جوان جمعیت متراکم را یکی پس از دیگری رد کرد و صاف ایستاد لبۀ قبر. چون جا تنگ بود کمی تعادلش را از دست داد ولی خیلی سریع جا پای خود را سفت کرد و دست به سینه ایستاد. در این لحظه پشت سر او یک نفر جابهجا شد و همین باعث شد قدمی به جلو بردارد. ناخواسته مقداری خاک از زیر پایش سُر خورد و روی سر و دوش وحید افتاد. وحید تلقین میّت را نیمه تمام رهاکرد و با عصبانیت فریاد زد: « آقای عزیز... آقای محترم!» و رو به جمعیتی که دور تا دور قبر ایستاده بودند گفت: « خواهش می کنم ...التماس می کنم برید عقب!» و بعد از کمی مکث داد زد : «نمیدونم میخواهید چی ببینید ....برید عقب دیگه!» جوان دست رو سینه خود گذاشت و گفت: « آقا معذرت ...»
وحید دوباره کنار میّت نشست و او را تکان داد و ملا مجدداً شروع کرد: «اِسْمَعْ اِفْهَمْ یا جواد بن ...» ولی باز مقداری خاک بر دوش وحید افتاد. وحید که حسابی کفری شده بود به گمان اینکه باز هم کار جوان است، تمام قد ایستاد و دستش را به طرف جوان گرفت و گفت: «عجب آدم زبون نفهمی هستی ...برو گمشو عقب دیگه....»
- حرف دهنت رو بفهم بی شعور.... مگه من خاک ریختم؟
مرد مسنّی که تسبیح به دست پشت جمعیت ایستاده بود با صدای بلند گفت: «آقا صلوات بفرستید... بیاید عقب دیگه ..به خدا گناه داره!» وحید که کلافه نشان می داد، دستش را گوشۀ قبر گذاشت و با یک جَست بالا پرید. بعد دو دستش رو کامل باز کرد و جمعیت رو به عقب راند و عمداً جوان را محکمتر هل داد. جوان که انتظار این حرکت را نداشت، با شتاب دست دراز کرد و شاخه درخت را گرفت تا روی کسی نیفتد. با عصبانیت برگشت و با دو دست به سینه وحید کوبید و داد زد: « چته وحشی...؟ » آن سوی قبر، پیرمردی که دست به عصا نشسته بود، با صدایی لرزان و نالان گفت:« وحید ....وحید».
داد و فریادها سبب شد که تشییع کنندگانی که در اطراف به صورت پراکنده ایستاده بودند جلو بیایند و با کنجکاوی و تعجب در مورد قضیه سوال کنند. حالا دیگر بگو مگو به دعوا تبدیل شده و وحید و جوان با چهره ای برافروخته دست به یقه شده بودند. در حالی که دیگران سعی می کردند آنها را جدا کنند، کشان کشان از قبر فاصله گرفتند.
- بابا خجالت بکشید... ببینید چکار کردید؟ قباحت داره به خدا...
-دایی ....صد بار بهش گفتم برو عقب... برو عقب !
مرد میانسالی که پیراهن مشکی پوشیده بود، جوان را کنار کشید و سر و روی او را بوسید. در حالی که خاک را از پیراهن او می تکاند گفت: «آقا من معذرت میخوام... به بزرگواری خودتون ببخشید ...عزاداره ... ناراحته ...نمیفهمه داره چکار می کنه! » جوان که ساکت به نیسان تکیه داده بود، نفس عمیقی کشید و نگاهی به پیراهن خود انداخت و آرام دکمه باز شده را بست.
همهمه عجیبی در فضا پیچیده بود. این اتفاق نادر و بی سابقه باعث شده بود دفن میّت متوقف شود. هر چند نفر دور هم جمع شده بودند و در مورد حادثه بحث می کردند؛ برخی از علت دعوا میپرسیدند و برخی هم که از نزدیک شاهد این کشمکش بودند با حرارت خاصی برای دیگران تعریف می کردند.
ناگهان یک نفر با صدای بلند گفت: « بیایید اینجا ... ببنید حاجی چشه»
وحید سریع سربرگرداند و با وحشت فریاد زد: « بابا.... بابا».
پیرمرد در کنار قبر پاهایش را دراز کرده بود و کج و خمیده پشت به پایۀ سایبان داشت. چفیه اش باز شده بود و بخشی از صورتش را پوشانده بود. دست راستش بی جان روی زمین افتاده و عصا را رها کرده بود.
وحید پدر را با اضطراب بغل کرد و در حالی که او را تکان می داد با صدایی التماسگونه دائم تکرار می کرد: « بابا...بابا...»
-زنگ بزنید 115 تا دیره نشده!
حاج رحیم موبایلش را در جیب کتش گذاشت و کنار پیرمرد نشست. رو به وحید گفت: «تا آمبولانس بخواد بیاد دیر شده ..کمک کنید با ماشین ببریمش بیمارستان ...نزدیکه »
وحید با چشمانی پر اشک دست پدر را گرفته بود و دائم میبوسید. در این لحظه پیرمرد چشمان بی رمقش را کمی باز کرد و بلافاصله به آرامی بست.
-بیایید کمک کنید ... فقط خدا کنه دیر نشده باشه!
پایان.🌹
*