داستانک
* من اینجام...
✍️نصراله احمدیمهر
با شنیدن گامهای مادر با دستپاچگی درِ حیاط را یواشکی بست و کنار حوض نشست. سریع آب لوله را باز کرد و وانمود کرد که دارد قابلمه را می شوید.
-مشخصه کدوم گوری هستی؟ بیا برو برادرت رو بخوابون...اون سطل رو هم بده بابات!
مشتش را پر آب کرد و محکم به مرغی کوبید که زیر نخل داشت چرت می زد. مرغ از جا پرید و کمی آن سوتر ایستاد و خودش را تکاند.
به سمت پدرش رفت و بدون اینکه چیزی بگوید سطل را کنار او گذاشت.
‐ دستت درد نکنه دخترم...قرص پدر بزرگت رو دادی؟ یادت نره بابا!
سری به تایید تکان داد و نگاهی به برادرش انداخت که داشت زور میزد که پایش را به دهانش برساند. همان جا روبروی در نشست. او را بغل کرد و روی پاهایش خواباند و آرام تکان داد. تمام حواسش به درِ حیاط بود. خانم یوسفی دیروز به او قول داده بود که هر طور شده امروز میآید و با پدر و مادرش صحبت میکند. بعد از وساطت بینتیجۀ عمو و خالهاش، این آخرین برگ از دفتر امیدش بود.
آرام چپ و راست میشد و با لالایی سعی میکرد برادرش را بخواباند اما او به تیرهای چوبی سقف چشم دوخته بود و اصلاً قصد نداشت باری از دوش خواهرش بردارد! ناخودآگاه نگاهش به کمد کشیده شد. یک طرف کتابهای درسی و یک طرف کتابهای تست روی هم چیده شدهاند. روی درِ کمد هم کارنامۀ نوبت اول را چسبانده بود. چهار ماهی میشد که از رفتن به مدرسه منع شده بود. با وجود این، از صبح تا شب در گروه کلاسی «شاد» حضور داشت و قدم به قدم با همکلاسیهایش پیش میرفت. گاهگداری هم به سئوالات درسی دوستانش پاسخ می داد. حالا که مدیر به او اطمینان خاطر داده که هر طور شده والدینش را راضی میکند تا در امتحانات نهایی شرکت کند، با اشتیاق بیشتری گفتگوهای گروه را دنبال می کرد.
هوا تقریباً تاریک شده بود و درِ حیاط دیگر به زحمت دیده میشد.در ذهنش بود که با خانم یوسفی تماس بگیرد و علت نیامدنش را بپرسد که ناگهان نور خودرویی از درز درِ حیاط عبور کرد و سراسر وجودش را روشن کرد! قلبش به تپش افتاده بود و میخواست از جا کنده شود. باعجله برادرش را روی زمین گذاشت و کنار در اتاق ایستاد. خانم مدیر داشت با پدرش صحبت میکرد و دستش را به این سو و آن سو حرکت می داد. سر تکان دادن پدر، ضربان قلبش را دو چندان کرده بود. مادرش هم به جمع اضافه شد و به مدیر تعارف کرد که داخل بیاید. غوغای پرستوها در آسمان باعث شده بود که نتواند به درستی حرفهای آن ها را بشنود. دقایقی نگذشت که صداها به یکباره بالا رفت و گفتگویی که ابتدا با لبخند همراه بود، تبدیل به جر و بحث شد.
در این لحظه پدر برگشت و نگاهی به او کرد. این نگاه آخرین ضربه تبر بر درخت امیدش بود. دیگر توان ایستادن نداشت و همان جا نشست. کلماتی که از لابه لای بحثشان می شنید مثل پتک روی سرش فرود می آمدند: بسشه دیگه.... شوهر... درس بی درس...
با اینکه مدیر رفته بود اما مادرش ول کن نبود. همزمان که به گاو آب میداد غُرغُر میکرد و با خودش حرف میزد:
-آخه بگو به تو چه؟...آدم اختیار بچه خودش رو هم نداره؟
همچنان کنار در نشسته بود. تو گویی توان برخاستن نداشت. پدرش با بیتفاوتی از کنارش گذشت و دو قدم آن طرفتر ایستاد و مسح سر کشید.
می دانست اگر همان طور غم زده کنارِ در بنشیند مادرش سراغش خواهد آمد و دعوایش می کند. بلند شد و رفت کنار کمد کتابهایش نشست. سنگینی عجیبی در سینه احساس میکرد. نمیتوانست راحت نفس بکشد. انگار کسی دست برده بود و گلویش را فشار داده بود. ناگهان بغضش ترکید. بیاختیار سر بر زانو گذاشت و مثل آدمهای مادر مُرده شروع کرد به گریه گردن.
-برام آب بیارید ...کی اونجاست؟
صدای پدر بزرگش بود که در اتاق کِناری دراز کشیده بود. سریع اشکهایش را با آستین پاک کرد. خواست از جایش بلند شود که پیامی در گروه درسی آمد. فاطمه بود؛ از بچهها خواسته بود فردا از معلم بخواهند از حجم امتحان فارسی کم کند..!
ایستاد و با بغضی که دوباره سراغش آمد بود لحظاتی به گروه درسی خیره شد. با انگشت خیس دنبال گزینه خروج گشت:
«کوثر گروه را ترک کرد!»
*