✍️نصراله احمدی‌مهر

چفیه را از دور تا دور صورتش باز کرد و عرق پیشانی را با انگشتش روی بوته های خشک خار که زیر پای رهگذران له و لورده شده بودند انداخت. همان جا بی‌حرکت روی موتور نشست و به آرامی اطراف را از نظر گذراند. جمعیت زیادی به صورت خطی ممتد کنار رودخانه ایستاده بودند؛ پراکنده و بی‌قرار.
دو نفر پشت سر او دست به سینه اوضاع را تحلیل می کردند:
-باید غواص بیارند، این‌طور پیدا نمیشه !

-آب گِل‌آلوده، غواص هم که بیارند چیزی نمی تونه بینه .

مردی با پیراهنی خیس و شلواری گِل‌آلود از کنار آنها گذشت و بی‌مقدمه رو به آن دو نفر گفت : " بی فایده است .. اول باید سد رو ببندند تا آب پایین بیاد.. " و بعد بدون اینکه منتظر واکنش یا جوابی باشد به سمت ماشین های پارک شده رفت.
باد نسبتاً گرمی از روبرو می‌وزید و موج‌هایی ریز و لرزان بر سطح آب می‌نشاند. تعداد جمعیت لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. نگاه‌ها همه به سمت قایقی بود که داشت آرام عرض رودخانه را طی می‌کرد، اما حواس او جای دیگری بود. همان‌طور روی موتور نشسته بود و چشم به نقطه ای دوخته بود. یک سالی می‌شد که هر وقت دلش می‌گرفت، می‌آمد و ساعت‌ها به همان نقطه خیره می‌شد.
صدای آن دو نفر رشته افکارش را پاره کرد.
-استخر که افتتاح شده تعجب می‌کنم چرا رودخونه میان؟
-رودخونه یه چیز دیگه‌ست وحید...

اسم استخر که آمد، داغش تازه شد. آن روز چقدر اصرار کرده بود که نرود. تشر زده بود، التماس کرده بود که" باباجان استخر که هست..." اما هیچ کدام فایده ای نداشت. دایی‌اش هم پشتش درآمده و قول داده بود که مواظبش باشد.

اشک‌هایش را با آستین پاک کرد و مجدداً به همان نقطه‌ که سعید غرق شده بود، خیره شد. در این مدت کارش شده بود همین. زل می‌زد به آن گوشه آب. گویی انتظار داشت پسرش سر از آب بیرون بیاورد و فریاد بزند:

-بابا! من اینجام…غرق نشدم… خواستم بترسونمت!

کمی آن سوتر پدرِ جوان غرق‌شده را دید که دائم بی تابی می کرد، خواست از موتور پیاده شود و نزد او برود اما منصرف شد. می دانست که در این زمان هیچ جمله ای نمی تواند از سنگینی داغ او بکاهد . خورشید در حال غروب بود. سایه‌ی نخل‌های کنار رودخانه روی آب افتاده بود و موج‌های کوچک آن را در هم می‌شکستند. با عبور قایق موتوری ناگهان آب متلاطم شد و همین باعث شد دلش یکباره آشوب شود و ضربان قلبش بالا برود.

در این لحظه تلفن همراهش زنگ خورد. زنش بود. به او قول داده بود دیگر به رودخانه نیاید. اما مگر می‌توانست؟ اصلاً مگر جایی غیر از اینجا برای رفتن داشت؟
بارها سعید را دیده بود… همان‌جا روی آب که با لبخند برایش دست تکان می‌دهد. بار اول که با اشتیاق برای زنش تعریف کرده بود، او فقط سر تکان داده و گریه کرده بود.
موبایلش دوباره زنگ خورد. با بی میلی آن را از جیب بیرون آورد، نگاهی انداخت و بعد از مکثی کوتاه دوباره در جیب گذاشت. چند بار هندل زد، اما موتور روشن نشد. کمی خم شد، وایر شمع را تکان داد و دوباره امتحان کرد. این بار موتور روشن شد.
چند متری نرفته بود که صدایی از پشت سر آمد:

-بابا… نرو!

دستپاچه شد و به سرعت سر چرخاند. همین باعث شد اختیار موتور از دستش خارج شود و به جوانی برخورد کند که داشت از کنار رودخانه برمی گشت.
-مگه کوری؟ حواست کجاست؟

-ببخشید… شرمنده‌ام!

نفسش بند آمد. دوبار سرش را چرخاند. کسی نبود. اما مطمئن بود که صدایی شنیده بود.
عرق سردی روی پیشانی‌اش نشست. با وحشت به رودخانه نگاه کرد. خورشید دیگر کاملاً غروب کرده بود. آب آرام بود… بیش از حد آرام. از موتور پیاده شد و با بغض فروخورده ای گفت:

"من اینجام بابا... جایی نرفته ام."


تیرماه ۱۴۰۴