✍نصراله احمدی‌مهر

سعید با صدایی گرفته و لرزان گفت: « از کجا بیارم؟ فقط به من بگو از کجا؟»
ایوب دم در هال ایستاده بود. چند لحظه به صورت سعید خیره شد و دندان‌هایش را محکم روی هم فشرد. نور کمرنگی از لابه‌لای نخل‌ها می‌آمد و روی صورت عرق‌کرده‌اش افتاده بود. با عجله کفشش را پوشید. پاشنه‌اش را با انگشت بالا کشید و بندها را بست. حرکاتش تند و عصبی بود. همان‌طور که به طرف در حیاط می‌رفت، فریاد زد:« برو گدایی کن، قرض بگیر، هر غلطی می‌خوای بکن...»
صدای تق‌تق عصا روی سرامیک‌ها به گوش رسید. مادر نفس‌زنان بدن سنگینش را جلو می کشید. ایستاد و با دو دست، روی عصا تکیه کرد. خواست چیزی بگوید که ایوب نگذاشت:
ـ سیصد میلیون؟ شوخیه مگه؟
سعید با پای برهنه کمی آن سوتر به دیوار تکیه داد.
ـ آقا من نمی‌گم زیاد نیست.. ولی من ندا...
ایوب که گویی دنبال بهانه‌ای برای خالی کردن عصبانیتش بود، نگذاشت حرفش کامل شود. به سرعت به طرف سعید خیز برداشت. اما کلاه‌گیسی که روی سر داشت به بندِ رخت گیر کرد و کج شد. یکباره همه به خنده افتادند. صورت برافروخته‌اش با سبیل‌های درشت و دماغ عقابی، حالا در کنار آن کلاه‌گیس کج، هر مادر مُرده ای را می‌خنداند. ایوب دستی به سرش کشید و بعد مشتش را عقب برد تا به برادرش سعید بکوبد که داشت سعی می‌کرد خنده‌اش را جمع کند.
مادر با شتاب عصایش را دراز کرد و جلوی ایوب گرفت.
ایوب استغفراللهی گفت و دوباره غُرید:
ـ انگار فقط پدر من بود!
بعد با دست به بنر عکس پدر که گوشه ای از خانه نصب بود اشاره کرد و با اخم و تخم گفت :
-خدا خیرت بده ..حالا وقت مُردن بود؟ به خاک سیاه نشوندیمون؟
مادر یک قدم عقب‌تر رفت. با صدای لرزانی فریاد زد:
ـ ایوب ! خجالت بکش... شرم کن...!
بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
ـ تو چِت شده؟ نه به اون دلسوزی‌هات، نه به این حرفای زشتت!
ایوب آرام پایش را روی اگزوز موتور گذاشت و دستی به کمر زد. با لحنی که پشیمانی در آن محسوس بود، شمرده شمرده گفت: « بابا... درک کنید. هزینه فاتحه شده چهارصد میلیون.... از کجا بیارم؟ صدتاشون رو پاکت دادن، بقیه‌ اش چی؟ موتورم رو بفروشم... طلای زنم.. نهایتش صد ... صد و پنجاه میشه! »
بعد انگار که خالی شده باشد، صدایش آرام‌تر شد:
ـ به خدا من یه کارگرم... تو این اوضاع مثل خر تو گِل گیر کرده ام. یه ماه گذشته... مردم پولشون رو می‌خوان.
و با لحنی که گویی یکباره یادش افتاده باشد، بلند گفت: « سنگ قبر! ...چهلمش شده هنوز قبر رو درست نکردیم! این رو چکارش کنیم!»
مادر سرفه‌ای کرد و با زحمت روی بلوک سیمانی کنار باغچه نشست. عصا را محکم گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
ـ بیچاره سه سال مریض بود... کسی حالشو نپرسید. حالا فاتحه‌ش شده چهارصد میلیون .. ای دادِ بیداد!
از توی کوچه صدای بلندگوی ماهی‌فروش در خانه پیچید:
ـ ماهی ..سمچ ، سمچ ...حسون ...شانک !
ایوب بدون خداحافظی در را محکم کوبید و رفت. صدای بسته شدن در، کبوترهایی را که لبِ دیوار نشسته بودند، به پرواز درآورد. سعید همان‌جا سر جای خود نشست، زانوی غم بغل کرد و زیرچشمی مادرش را نگاه کرد.
مادر آرام عصا را روی زمین گذاشت و آهسته قدم برداشت. کنار در هال ایستاد و لحظاتی به تصویر خودش که در شیشه هال منعکس شده بود، خیره شد: زنی خمیده با چشمانی خسته و روسری‌ای که از زیر آن موهای سفید بیرون زده بود. معلوم نبود چه چیزی به ذهنش گذشت. هرچه بود، آنقدر آزاردهنده بود که قدم های آخر را سنگین برداشت.
سعید چشم به لوله آب دوخت که گوشه حیاط داشت چکه می‌کرد و زنبوری تقلا می کرد از آن آب بنوشد.
چشمانش را بست و سر بر آسمان کرد. با استیصال دنبال راه چاره می‌گشت؛ اول فکر کرد که از کسی قرض بگیرد اما سریع منصرف شد چون همه دوستانش هشت‌شان گرو نُه‌شان است!
ناگهان دست کوچکی بر شانه‌های خود احساس کرد. دخترش نازنین بود. جعبه کوچکی طرف او گرفته بود.
-مامان گفت بهت بدم.
جعبه را باز کرد. دست بند کوچکی در آن بود که سال گذشته برای تولد دخترش گرفته بود.
-هر چه گشتم فقط همین رو پیدا کردم. برو ببین چقدر میخرن..
سعید با شنیدن صدای زنش برگشت و نیم نگاهی به او انداخت. بی‌اختیار سر به آسمان کرد و بعد از چند لحظه، آرام سرش رو دست‌های قلاب‌کرده‌اش گذاشت.

شهریور ۱۴۰۴