افسانه هندی ( مار و روستایی ها)
.
نزدیک روستای کوچکی در کشورهند، مار بزرگی می کرد که موجب ترس و وحشت مردم روستا شده بود. چون کسانی را که از دور و برش می گذشتند گاز می گرفت و آن ها هم بر اثر سم مار می مردند. روستایی ها که از کارهای این مار خسته شده بودند، چند نفر را پیش حکیم فرزانه ای فرستادند تا از دستش شکایت کنند.
مرد حکیم نزد مار رفت و مفصل با او صحبت کرد و بدرفتاری هایش را تذکر داد. او به مار گفت: «روستایی ها نمی دانند از دست تو چه کنند! چرا این قدر باعث مرگ و ناراحتی دیگران می شوی؟» سرانجام چنان سخن گفت که مار از کرده هایش پشیمان شد و قول داد رفتارش را اصلاح کند. از آن روز به بعد مار جانور دیگری شد. آن خزنده وحشتناک به کرم لاغر و دراز و وارفته ای تبدیل شد. کم کم همه نیرو و توان خود را از دست داد و حتی یک حلزون هم نخورد.
روستایی ها که یادشان رفته بود که مار قبلا چه بلاهایی سرشان می آورد ، به ضعف و ناتوانی مار خندیدند و مسخره اش کردند. مار از اینکه دندان های نیشش دیگر به درد نمی خورد سخت عذاب می کشید ! هر بار که سر و کله بچه ها پیدا می شد به طرفش سنگ می انداختند یا او را با پا پرت می کردند.
پس از چند ماه که به این نحو گذشت ، مار از این رفتارها خسته شد. به هر زحمتی بود خودش را به خانه مرد فرزانه رساند و این بار او زبان به گلایه و شکایت باز کرد.
« من به قول خودم عمل کردم. اما حالا احساس می کنم که دیگر خودم نیستم . روستایی ها دیگر از من نمی ترسند. آن عظمت و شوکت گذشته ، همه اش از دست رفته است. آن ها من را تحقیر می کنند ، کتکم می زنند و قلبم را به درد می آورند. حالا چه می گویی؟»
مرد فرزانه در جواب گفت: « خیلی ساده است . ببین من از تو خواستم که روستایی ها را بی جهت با سم مهلک خود نکشی، اما آیا از تو خواستم که فش فش هم نکنی؟»
منبع: حکایت های فلسفی ، میشل پیکمال ،ترجمه مهدی ضرغامیان ( فیدیبو)
پ.ن:
سعدی در گلستان می نویسد:
نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.
*