▪️کار من فقط تدریس بوده. من این طرف و آن طرف نمی‌رفتم . فقط راه کلاسم را بلد بودم و نه راه‌های دیگر را . تدریس برایم سکوی پرتاب نبود برای دیگران شاید بود. اما من فقط معلم بودم. کار دیگری بلد نیستم.

ص۱۹۰

▪️دیگران با زر و زورِ دوران فریفت. گاه مقام‌پرستی بهترین استعدادهای فرهنگی ما را بلعید.

ص۱۹۰

▪️در تمام مدتِ کارم در دانشگاه، شاید ۷ یا ۸ بار بیشتر سر و کارم با ادارات وزارت فرهنگ و دبیرخانه دانشگاه نیفتاد. این اواخر یکبار برای کاری به دبیرخانه دانشگاه رفتم. نتوانستند پرونده مرا را پیدا کنند.گفتند پرونده نداری. گفتم چطور می‌شود من پرونده نداشته باشم. خودم پیدا کردم. تقصیری نداشتند. تمام پرونده من ۷ یا ۸ صفحه بیشتر نداشت. حکم معلمی دارالفنون ، حکم استادی و همین.

ص ۱۹۱

▪️فقط آنچه کار اصیل می‌کند می ماند، باقی همه از بین می روند.

ص ۱۹۱

▪️یک روز در ۱۳۲۳ از خیابان هدایت رد می‌شدم. یک سرباز آمریکایی یک بقال ایرانی را کتک می‌زد. خیلی ناراحت شدم . به انجمن موسیقی خالقی رفتم. بی اختیار چیزی درست کردم. خالقی برای آن آهنگ ساخته شد. همان سرود معروف ای ایران [ ای مرز پرگهر...] که بنان را خواند.

ص۱۹۲

▪️بنده قبل از به وجود آمدن فرهنگستان، دویست تا سیصد لغت ساختم و در کتاب های درسی به کاربر بردم. مثل کاسبرگ، گلبرگ، تخمدان‌ پرچم و ...بعد که فرهنگستان تشکیل شد کسی با آنها مخالفتی نکرد. خیلی ها اصلاً نمی‌دانستند که این لغات قبلا وجود نداشته است. جزیی از زبان شده بودند و مردم آنها را پذیرفته بودند.

ص۱۹۴

منبع : نقشی از روزگار، فرج سرکوهی، نشر شیوا .چ اول‌