روزی انسان شناسی آمریکایی یکی از دوستان قدیمی سرخپوستش را دید. آنها در انبوه جمعیت و سر و صدای دیوانه کننده اتومبیل ها قدم می زدند که ناگهان سرخپوست کنار پیاده رو ایستاد و گوش فرا داد. گفت: « عجب! صدای زنجره ای( جیرجیرک دشتی) می شنوم »

دوستش تعجب کرد: « چی؟ زنجره؟ دست برداربابا! زنجره آن هم تو شیکاگو و با این سر و صدا؟

سرخپوست گفت: بیا ببین

او یکراست به طرف گوشه دیواری رفت. درمیان شکاف بتونی ، انبوهی از گیاهان خاکستری رنگ روییده بود. سرخپوست خم شد و چند لحظه بعد برگشت. بر کف دستش زنجره ای بود.

دوستش من من کنان گفت: « آه! این را ببین. باور نمی کنم. تو جادوگری؟ چه هستی؟ عجب گوش های تیزی داری؟

سرخپوست جواب داد : «جادوگر؟ اصلا! هر کس صدای آن چیزی را می شنود که در زندگی برایش مهم است. بیا امتحان کنیم ببین..»

او چند سکه از جیبش درآورد و در پیاده رو انداخت. صدای جیرنگ خفه و مبهمی برآمد. آن همه شلوغی و هیاهو ، در میان انبوه بوق های اتومبیل های سر چهارراه ، ده پانزده تا کله از پنجره اتومبیل بیرون آمد که رد صدای سکه هایی را گرفته بودند که بر زمین اتاده بود.

سرخپوست گفت: حالا دیدی؟ ماجرا همین است.

(براساس حکایتی از هنری گوگود)

منبع:

حکایت های فلسفی برای حفظ زمین، میشل پیکمال، ترجمه مهدی ضرغامیان ، (فیدیبو)