دیروز با یکی از همکاران صحبت از ادبیات و وسعت بیکران آن شد و اینکه برخی دانش آموزان و دانشجویان بدون توجه به این مسئله فکر می کنند مدرس باید جواب گوی همه سئوالات آنان باشد؛ به همین سبب گاه دست به شیطنت هایی می زنند تا مدرس خود را غافلگیر کنند و او را در امر تدریس و ارائه مطالب ناتوان جلوه دهند.  در این زمینه خاطره ای برای ایشان تعریف کردم که حیفم آمد آن را بر جریده وبلاگ ثبت نکنم:

...سال قبل با یکی از رشته ها« فارسی عمومی » داشتم . قبل از ورود به کلاس دیدم که چند تا از دانشجویان پسر جلوی کلاس تجمع کرده اند . گفتم : خیر است انشاا... یکی از آنها گفت: بیتی می خوانم می خواهم بیبنیم می توانید بگویید از کیست؟ گفتم:بفرماییدبگویید... و او بیتش را خواند. بی درنگ گفتم : بیتی است معروف از سنایی. با شنیدن جواب به تایید سری تکان دادند  و وارد کلاس شدند.

درس آن روز ما درباره جلال آل احمد بود داشتم توضیحاتی در باب شخصیت و آثار این نویسنده ارائه می دادم که یکدفعه همان دانشجو دست بلند کرد و گفت : ببخشید... سئوالی دارم ...و بلافاصله ادامه داد: اینجا آثارترجمه ای جلال آل احمد را نوشته اند یکی از آنها « قمارباز »است نویسنده این کتاب کیست؟ سرم را بلند کردم تا جواب دهم که بغل دستی اش فوراً گفت: داستایوسکی... و دیدم که محکم با آرنج به پهلوی دوستش کوبید که یعنی : بگذار ببینیم که می تواند جواب دهد یا نه؟ بنده که این لحظه ی ناب را شکار کرده بودم بر آن شدم که پاسخ مفصلی دهم تا فکر نکند که آن دانشجو به داد من رسیده است. ازعجایب روزگار اینکه دو سه ماه قبل از این ماجرا یکی از همکاران عزیز این کتاب را به من داده بود تا در تعطیلات نوروز بخوانم. بنده هم  در حین مسافرت کل رمان را در قطار خوانده بودم و اینک با علم به تمام جزئیات این رمان، شروع کردم به شرح و تفسیر شخصیت ها و درون مایه وغیره تا نقطه اطمینانی در دل دانشجویان به وجود بیاورم که دیگر از این شیطنت ها نکنند چون مشخص نیست اقبال بار دیگر اینگونه یاریگری کند که امروز کرد.