مردی خار ریشه داری را در وسط راه عبور مردم کاشت.
مردم که از آن راه عبور و مرور داشتند او را سرزنش کردند که خار را برکند.
ولی مرد اعتنایی نمیکرد. ریشه های خار هر لحظه قدرت بیشتری میگرفت. پای مردم را مجروح میساخت و لباسهایشان را میدرید.
حاکم که از کردار مرد مطلع گشت او را احضار کرد و گفت:
برو آن خار را که کاشته ای بر کن.
مرد مدتی فردا و فردا گفت و خار را نکند.
حاکم که از تخلف او بر آشفته بود، به مرد دستور داد که هرچه زودتر خار را بر کند ولی مرد گفت:
چند روزی به من مهلت بده.
حاکم گفت:
شتاب کن زیرا که ریشه خار در حال نیرو گرفتن و سر بر افراشتن است ولی تو خارکن رو به سستی و کاستی هستی.
زود باش و فرصت را از دست نده.
خاربن دان هر یکی خوی بدت
بارها در پای خار آخر زدت
بارها از فعل بد نادم شدی
بر سر راه ندامت آمدی
هین نگوفرداکه فرداها گذشت
تا به کلی نگذرد ایام کشت
مثنوی معنوی/مولوی
منبع: آخرین خبر
*