🔸️ سوالی دارم‌

✍نصراله احمدی مهر

در میان انبوه کفش‌ها و دمپایی‌های جلوی مسجد، دنبال کفش خودم می‌گشتم که دستی روی شانه‌ام نشست.

ـ آقای احمدی‌مهر؟

سرم را بلند کردم. مردی حدوداً سی ساله مقابلم ایستاده بود. هیکل ورزیده و درشتی داشت و تسبیح بزرگی در دستش می‌چرخاند.

گفتم: «در خدمتم... بفرمایید.»

کفشم را پوشیدم و برای اینکه مزاحم رفت‌وآمد مردم نباشیم، دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و او را به گوشه‌ای از صحن کوچک مسجد بردم. هنوز نگاهش را از صورتم برنداشته بود. سرش را کمی کج کرد و مستقیم در چشمانم خیره شد. با لحنی خشن که گویی می‌خواهد متهمی را بازجویی کند، گفت: «شما کتاب "سفر به رامشیر" را نوشتید؟»

ـ بله...خودم هستم.

بلافاصله گفت: «چرا تاریخ را تحریف می‌کنی؟ تو که بلد نیستی... چرا می‌نویسی؟»

از لحن تندش جا خوردم. انتظار هر سؤالی را داشتم، جز این یکی. با این حال سعی کردم آرامشم را حفظ کنم.

ـ شما کتاب رو خواندید؟

ـ نه... نیازی نیست بخونم... خودم تاریخ این منطقه هستم.

ـ خیلی خب، حداقل بگید کجا تحریف شده؟

ـ حالا به اون کار نداریم... اما وقتی می‌خوای چیزی بنویسی، اول مطالعه کن!

در همان لحظه صدای ملا در فضای مسجد پیچید: «افلح من صل علی محمد و آل محمد...»

چند نفر شتابان از شبستان بیرون آمدند. با اشاره به او گفتم: «اگر اجازه بدید بیرون صحبت کنیم.» سری به تأیید تکان داد. دم در، به صاحبان عزا مجدداً تسلیتی گفتیم و رفتیم کنار ماشینم ایستادیم.

مرد روبه‌رویم ایستاد. تسبیح درشتش را میان دو دست گرفته بود و دانه‌ها را آرام می‌چرخاند. سرش را کمی خم کرد و گفت: «خب...»

گفتم: «ببین آقای... فامیل شریفتون رو هم نمی‌دونم.»

ـ حالا هرچی!

لبخندی زدم و گفتم: «ببینید، تمام مطالب کتاب بر اساس منابع معتبر نوشته شده. ضمن اینکه شما هم فرمودید کتاب را نخوندید. این کتاب اصلاً کتاب تاریخ نیست. داستان مسافری از همدان است که چند روزی اینجا میهمانه و در این مدت با تاریخ، فرهنگ و آداب و رسوم شهر آشنا میشه.»

حرفم را برید.

ـ سؤال من اینه که چرا تاریخ شهر رو تحریف می‌کنید؟

ـ خب دقیقاً بگید کدام قسمت؟

ـ مثلاً گفتید رامشیر را علامه سید خلف ساخته... رامشیر چند هزار سال قدمت داره، نه چهارصد سال.

لبخندی زدم. از آن دست ایرادهایی بود که بارها شنیده بودم.

دستی روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «ببینید، من عجله دارم. فقط خیلی خلاصه عرض کنم.. اتفاقاً حرف شما درسته. این منطقه سابقه سکونت چند هزار ساله داره. اطراف رامشیر آثار و محوطه‌هایی وجود داره که قدمت بعضی از آنها به دوره اشکانی و ساسانی می‌رسه... اما این با تاریخ شهر فعلی یکی نیست.»

چند لحظه سکوت کرد و نگاهش را به من دوخت.

ادامه دادم: «اگر بخوام خیلی خلاصه بگم، تاریخ رامشیر سه دوره مهم داره: دوره اول مربوط به پیش از اسلام است که آثار سکونتگاه‌ها هنوز در اطراف شهر دیده می‌شه. دوره دوم مربوط به اوایل قرن یازدهمه .. یعنی زمانی که علامه سید خلف مشعشعی، بعد از کور شدن توسط برادرش، به این منطقه آمد و شهری به نام «خلف‌آباد» بنا کرد که خیلی زود رونق گرفت.»

بعد با دست به سمت مقام صاحب‌الزمان اشاره کردم.

ـ اونجا رو می‌بینی؟

برگشت و نگاه کرد.

ـ خب..

ـ بخش اصلی شهر قدیم در همین محدوده بوده... مقام صاحب الزمان در واقع تنها یادگار باقی‌مانده از اون شهر دوره صفویه است.

گفت: «ببین... من این‌ها رو می‌دونم. حتی می‌دونم مغول‌ها خرابش کردند.»

این بار نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم

ـ مغول‌ها کجا بودند این وسط؟ طبق منابع، این شهر در دوره نادرشاه ویران شد.

با بی‌تفاوتی شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «به هر حال... فرقی نمی‌کنه.»

ـ دوره سومش هم زمانی است که روستای خلف آباد در نزدیکی همین محدوده فعلی، در دوره قاجار و در روزگار میرعبدالله ساخته شد...پس وقتی می‌گیم رامشیر چند هزار سال قدمت دارد، منظورمان کل منطقه است. اما وقتی از شهر صحبت می‌کنیم، باید بدونیم که حدود چهار قرن پیش به دست علامه سید خلف ساخته شد.

بی‌حرکت ایستاده بود و هر از گاهی با رهگذری سلام و علیکی می‌کرد. حس کردم با دقت به توضیحاتم گوش نمی‌دهد.

دستم را برای خداحافظی دراز کردم

گفتم: «خب، با اجازه من برم. خوشحال شدم.»

دستم را گرفت، اما به جای خداحافظی، مرا چند قدم به سمت دیوار کشاند.

ناگهان حس بدی به من دست داد. خودم را برای واکنش غیرمنتظره او آماده کردم.

گفت: «ببین آقای احمدی...»

ـ احمدی‌مهر

ـ حالا هر چی!

کمی به اطراف نگاه کرد و صدایش را پایین آورد.

ـ من اصلاً کاری به این چیزها ندارم... گور پدر تاریخ!

متعجب نگاهش کردم.

ادامه داد: «به این بهانه خواستم یه چیزی ازت بپرسم.»

ـ بفرمایید.

گفت: «من دنبال گنجم... دفینه»

چند ثانیه ساکت ماندم.

ـ گفتم شاید تو بدونی. بالاخره درباره تاریخ خلف‌آباد تحقیق کردی. دستگاه و وسایلش رو هم می‌تونم جور کنم. اگر جایی می‌شناسی که گنجی، دفینه‌ای، چیزی باشه... نصف... نصف!

بعد دستش را صاف و محکم جلو آورد و گفت: «مردونه!»

با ناراحتی گفتم: «خدا خیرت بده. یک ساعت ما رو معطل کردی که این حرفا رو بزنی؟»

لبخندی زد.

گفتم: «ما داریم تلاش می‌کنیم همین آثار تاریخی باقی‌مانده حفظ بشه. این‌ها تاریخ و هویت این شهرند. اون وقت تو دنبال حفاری و خراب کردنشون هستی. در ضمن، آدرس اشتباهی هم بهت دادن. من از کجا بدونم گنج هست یا نه؟»

چهره‌اش درهم رفت.

ـ یعنی هیچی نیست اینجا؟

نگاهی به ساعتم انداختم.گفتم: «خدا خیرت بده، نزدیکه یک ساعته نگهم داشتی برات منبر رفتم.. بعد میگی دنبال ..»

چند لحظه نگاهم کرد. بعد بی‌آنکه حرفی بزند، سری تکان داد و آرام به سمت در مسجد راه افتاد. چند قدم نرفته بود که دوباره برگشت و نگاهم کرد و دوباره به راهش ادامه داد.

🌹