|
ریشه برخی از کلمات فارسی(۴)
آشتی : آشت asht( در زبان پهلوی به معنای صلح و آرامش) + ih ( نشانه حاصل مصدر)
املاء : از ملاء به معنای پر کردن است. در گذشته به سبب گرانقیمت بودن کاغذ نهایت استفاده را می بردند و با خطوط فشرده آن را پر از نوشته می کردند. امروزه املا مجازاً به معنای نوشتن به کار می رود.
افسار: aiwi(به – بر) + sara( سر) = آنچه بر سر می گذارند. این واژه با افسر به معنای تاج هم ریشه است.
پایین : پای + ین ( صفت نسبی)
پوتین : از زبان فرانسه گرفته شده است. Bottine یعنی کفش گردنه دراز
پریشب : پری (قید است به معنای قبل – پیش ) + شب = شب قبل از شب گذشته
پیغمبر: مخفف واژه پیغام بر است = رسول، کسی که پیغام می برد یا می آورد.
ترقه : ترق ( اسم صوت ترکیدن یک چیز) + ه ( پسوند اتصاف)
جانور : جان + ور ( پسوند اتصاف) = حیوان زنده
خاله: مونث خال به معنای دایی
خروار : خر + وار(بار) = باری که یک خر می تواند حمل کند.
خداوند – خواجه : این دو لغت از القاب محترم قرون اولیه اسلامی است. «خداوند» لقب پادشاهان و «خواجه» لقب بزرگان و صدور بوده است. این دو لغت ظاهراً در فارسی دری بعد از اسلام از لغت «خوتای» پهلوی به معنای صاحب و آقا ساخته شده است. بعد از اسلام واژه «خدای» را بجای «الله» به کاربردند و برای شاه از واژه خداوند که مر کب از خدای و وند تشبیه یا نسبت است استفاده کردند تا عین آن نباشد.البته امروزه خدواند نیز معنای «الله» می دهد. واژه خواجه هم باید مخفف و مصغر «خوتای» باشد که «چه» از ادات تصغیر به آن اضافه شده است یعنی خدا یا شاه کوچک.
درویش :سائل یعنی گدائی که با آوازی خوش گاه پرسه زدن شعر خواند. فقیران که گدائی کنند و درآن گاه به آواز خوش شعر خوانند و تبرزین بر دوش و پوست حیوانی چون گوسفند و شیر و امثال آن بر پشت دارند و موی سر دراز و آویخته و موی ریش و سبلت ناپیراسته و ژولیده دارند. (یادداشت مرحوم دهخدا).این کلمه در اصل درویز بود «زا» را به شین معجمه بدل کرده اند، و درویز در اصل درآویز بوده به معنی آویزنده از در، چون گدا به وقت سوال از درها می آویزد یعنی درها را می گیرد لهذا گدا را درویش گفتند. و بعضی محققان نوشته اند که درویش در اصل دریوز بود در میان یاء و واو قلب مکانی کردند درویز شد بعد زاء را به شین بدل کردند، و یوز صیغه امر است از یوزیدن که به معنی جستجو کردن است .
دهخدا: ده + خدا ( صاحب – رییس)
دهدار : ده + دار ( دارنده )
سواد: در اصل یعنی سیاهی اما در قدیم مجازاً به معنای توانایی نوشتن به کار می رفت. یعنی کسی که می تواند کاغذ را سیاه کند و بنویسید.
سراپرده: سرا بمعنی خانه است ، پرده نیز معروف است و برای پادشاهان خانه ای که در سفر از خیمه برپا کنند سراپرده گویند، در دور آن پرده کشند که بمنزله دیوار و حایل خارج پرده باشد.
سیمین: سیم (نقره) + ین ( پسوند نسبت)
سهمگین : سهم ( ترس و بیم ) + گین ( پسوند اتصاف)
ملوان : کشتی رانان جنوب لغت ملاح را با ان جمع بستند و واژه «ملاحان» را ساختند . سپس این لغت را به تخفیف «ملاون» کردند که بعدها به صورت « ملوان » در آمد.
ملت: این لغت در اصل به معنی شریعت و قانون است و تا پیش از مشروطه به همین معنا استعمال می شد. در آغاز مشروطه که برخی علما در بقاع متبرکه تحصن کردند، برخی نویسندگان در مقابل کلمه «دولت» که نماینده شخص شاه و و درباریان بود، کلمه « ملت» را به دلیل حمایت علمای شریعت برای توده مردم به کار بردند. به این ترتیب رفته رفته کلمه ملت در برابر دولت قرار گرفت و به معنای «مردم» استفاده شد.
منابع:
فرهنگ برهان قاطع با حاشیه نویسی دکتر معین - لغت نامه دهخدا - سبک شناسی بهار - دستورتاریخی زبان فارسی از دکتر خانلری
|